حمد الله مستوفى قزوينى
173
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
به روى شكم مىشدى بر زمين * ز حرص و شَرَه شوم مردِ لعين بكوشيد و خود را فگند اندر آب * بشد حمزهء شيردل پرشتاب تبه كردش و آب از او شد پليد * وزآن بر رخ كافران بد رسيد كه از فرّ سيّد در آن رزمگاه * نمىبرد كافر سوىِ آب راه 3645 بكندند هر جايگه چند چاه * و ليكن نديدند آب آن سپاه چو بىآب شد كافر از اضطراب * برفتند ياران بدان حوض آب به آبشخور از لشكرِ كافران * همىآمدندى يكايك سران نمىكردشان مردِ مؤمن رها * چنين گفت با مؤمنان مصطفى : « بمانيد كز حوض آبى برند * كزآن بىگمان « 1 » خونِ خود مىخورند 3650 كه هر كو خورد آب از آن جايگاه * در اين جنگ خواهند گشتن تباه » پس آنگاه در لشكر كافران * نشستند باهم دلاور سران حكيم آنكه او بود پورِ حِزام « 2 » * نبُد ديده آن وقت ز اسلام كام چنين گفت : « از ايدر اگر اين سپاه * كنون بازگردد به آيد به راه كه آن قوم را نيست از مرگ باك * به مردن بكوشند در جنگ پاك 3655 اگر چند ايشان ز ما كمترند * و ليكن ز مردى نبرد آورند نداريم پايابشان در نَبرد * نبايد به بيهُوده پيكار كرد كز ايشان بتابد « 3 » همى فرّ دين * وزينرو سپاهست اندوهگين تو گويى كه اين نامبرده سپاه * همه خفتهاند اندر اين رزمگاه » چو بو جهل آگه شد از گفتِ او * غم و درد و اندوه شد جفت او 3660 به عامر چنين گفت ك « اندر سپاه * برو خون نامى برادر بخواه كه خواهد سپه بازگشتن به راه * تو زاين مردمان شو كنون دادخواه » بشد عامر و داد جست از سران * بگفتند با او همه كافران ك « زين رزمگه هيچ اندُه مدار * كه كينت نمانيم از اينگونه خوار حكيم رفت نزديك عُتْبه چو ديد * كه گفتارِ او كس نخواهد شنيد 3665 به دو گفت ك : « اى مرد با آب و جاه * ببخشا براين لشكر رزمخواه
--> ( 1 ) ( ب 3649 ) . در اصل : كران بىكمان . ( 2 ) ( ب 3652 ) . در اصل : بور حرام . ( 3 ) ( ب 3657 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ايد .